نام کورش بزرگ را به خیابانهای ایران بازگردانیم
از سوی: دوستداران فرهنگ و تمدن ایران زمین
به: شهرداران و شوراهای شهر ایران
به نام خداوند جان و خرد
ما امضاکنندگان و گواهان این نامه، با نگرش به نقش شهریار بزرگوار تاریخ، و با به فال نیک گرفتن بازگشت نخستین منشور حقوق بشر به کشورمان، خواهانیم که نام کورش بزرگ (ذوالقرنین) تا هفتم آبان امسال (1389) دوباره به خیابانها و میدانهای شهرهای ایران بازگردد.
پیشاپیش از مسئولانی که این خواسته ی میهنی را برآورده کنند، سپاسگزاریم.
برای امضا به این پیوند بروید:
http://www.petitiononline.com/vohuman /petition.html
<!-- td.attachrow { font: normal 11px Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif; color : ; border-color : ; } td.attachheader { font: normal 11px Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif; color : ; border-color : ; background-color: #ededed; } table.attachtable { font: normal 12px Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif; color : ; border-color : ; border-collapse : collapse; } -->
مانیفست فردوسی زدایی!!
http://sokhanma.blogfa.com/post-26.aspx
ادامه مطلبدرباره شاملو
http://persianphilosophy.blogfa.com/post-25.aspx
فرشاد حبیبی
ادامه مطلبشاملو از هنر بی اطلاع بود
طنز ـ تصویر شاملو!
خدا کنه کسی نفهمه اون ورم چه خبره!
عجب گندی به خودم و شعر نو و شهر نو زدم!
شاعر شیره ها و شبمانده هاا داداشی یواش!
از بس نسبت به فردوسی و داریوش و غیره، گه خوری کردم ببین لوچه ام چه جوری شد!!
بزرگترین شاهکار ادبی جهان در انتظار جایزه ی قوقولی!!
پاسخهایی دندان شکن به شاملویی ها
http://www.cloob.com/club/post/show/clubname/shamlouclub/topicid/1932137پ
نشانی بالا تالار گفتمانی است که دوست فرزانه مان سیاوش با فریب خوردگان به بحث نشسته و ناسزاها از مدعیان آزادی و دموکراسی شنیده است. در اینجا گزیده هایی از گفتارهای سیاوش را درج میکنیم:
ادامه مطلب
سرقت ادبی در روز روشن
پشت پرده شعر نو
شعر از دیدگاه یک سراینده ی کهن چنین است:
ادامه مطلبزندگی نامه مهدی حمیدی شیرازی
حمیدی شیرازی
جاودانه مرد شعر پارسی
ادامه مطلبشاملوی دو شخصیتی!!
رضا حیرانی / تارنگار اندیشه آزاد
شاملو شاعر بیشک معاصر است اما در مورد مدرن بودن تفکراتش باید کمی شک کرد. او که در پارهای از آثارش از زمان حال نیز عبورکرده و نوآوریهایی دارد که انگار هنوز برای درک آن باید منتظر بود، تفاوت آشکاری دارد با شاملویی که در قبال هر مسئلهای حکم صادر میکند و به طرز حیرتآوری سنتی و قدیمیست تا جایی که وقتی درمورد شعر فروغ در مصاحبهای از او میخوانیم: وقتی از فروغ شعر میخوانم احساس میکنم شلیته به پا کردهام! به نظر میرسد با مردی از دوران قاجار طرفیم نه شاملویی که آیدا را نه تنها فسخ عزیمت جاودانه که در آینه و درخت و خنجر و خاطره و همه چیز میبیند.
اگر بپذیریم که یکی از نشانههای انسان مدرن این است که میداند نباید هر مسئلهای را با قطعیت به داوری بنشیند این سئوال پیش میآید که آیا شاملو مصاحبهها و سخنرانیها که از موسیقی سنتی گرفته تا فردوسی و نویسندگان همعصرش همه را نفی میکند آن هم با قطعیتی تمامقد میتواند تفکری مدرن داشته باشد؟ و از طرفی در شعرهای او به دریایی از نبوغ و خلاقیت بر میخوریم که رگههای مدرن بودن شاعر را در خود دارد و این است که باید به این مسئله اندیشید که شاملوی شاعر نقاب به چهره دارد یا شاملو مصاحبهها؟
مشکلی که من همیشه در برخورد با شاملو داشتم تضادهاییست که حتی در شعرش دچارش میشود. یعنی به دلیل آنکه همواره و در هر مرحلهای از زندگیاش برداشتهایش را با قطعیت تمام بیان میکند، بعد از چند سال انگار فراموش میکند که نظریات جدیدش در تضاد با نظریاتیست که پیش از اینگفته.
برای مثال در حمله به حمیدی شیرازی او را شاعری میخواند که برای اندام یار شعر میسراید و سالها بعد خود شاملو را میبینیم که در مجموعه شعر آیدا در آینه از لب و پستان و گیسو و غیرهی یار مدهوش گشته است. مسئله اینجاست که شاملو برای هر مسئلهای حکم صادر کرده است حکمی که گویی مانند مرگ خوب است اما برای همسایه.
چرا شاملو استوره نیست؟
یکی از انتقادات من به برخی از اشعار خصوصا عاشقانه او در آیدا در آینه و لحظهها و همیشه این است که : شاملو در اوایل دوران شاعری خود در شعر «برای خون و ماتیک» حملهای همهجانبه را به نحله شاعران سنتگرا مثل «دکتر حمیدی شیرازی» آغاز میکند و او را شاعر لب و گیسو و اندام میخواند و با طعنه میگوید اگر سرخ را رنگ لبان یار خود میبینی سرخ خون یاران را برای من تداعی میکند. عشق عمومی در تقابل با عشق خصوصی.
اما ۱۵ سال بعد(۱۳۴۲) شاملو در اشعار معروفی از جمله « آیدا در آینه » حرکت توصیفوار بدن معشوقهاش را از تارهای مو شروع کرده و پس از گذشتن از چشم و لب و دهان حتی خطوط کنار دهان یار را نیز رد نمیدهد و یا در شعر دیگری از این مجموعه حتی از تشبیه پستان یار به کندوی کوهستان هم نمیگذرد.
دیگر آنکه شاملو در خیلی از مطالب و سخنرانیها از لحن مناسبی برای بیان مطلب استفاده نمیکند. به عنوان مثال در مورد موسیقی ایرانی که «عرعری میکنند و پیش درآمد و رنگی میزنند و...» شایسته کلام شاعری نیست که در مورد میراث چندهزار ساله هنری کشورش این گونه سخن گوید.
شاه شاعران
کتاب: منم فردوسی، شاه شاعران
قبله زرتشت
کتاب «قبله ی زرتشت»
افزون بر داستان سپیتمان، ما با داستان زرتشتی دیگر به نام وارتوش در زمان هخامنشی آشنا میشویم و ماجراهای پرهیجان او را دنبال میکنیم.
و سرانجام کتاب قبله زرتشت با دو داستان دیگر درباره مزدک و حافظ، خواننده را به ژرفنای تاریخ میکشاند و پرده از اسراری نهفته برمیدارد.
تو را با نبرد دلیران چکار؟1
...........
پاسخ فریدون جنیدی به اراجیف شاملو
ادامه مطلبادامه بحث و گفتگو در تالار گفتمان هخامنشیان. Hakhamaneshian. Net
شبی با شاملو
امید عطایی کیست؟
امید عطایی کیست؟
از آغاز این افشاگریها، هتاکیها و پریشان گوییها و دروغهای نوچگان و هواداران عقب مانده شامبیاتلو، در پیامگاه (کامنت) آکنده بود. اینک برای آگاهی کسانی که با امید عطایی آشنایی ندارند، نمونه هایی از جستجوی اینترنتی را میآوریم. باشد که به پیروی از زرتشت بزرگ همواره برای راستی و حقیقت بکوشیم. پاینده ایران /. مدیر تارنگار
ادامه مطلب
شرمنامه شامبیاتلو (۷)
دروغهایی که احمد شاملو به من گفت!! مجتبا پورمحسن پیشنوشت: پیش از این به مناسبت سالمرگ احمد شاملو، با دو شاعر گفت و گویی کردم که گلهمندی بعضی دوستان را به همراه داشت. گروهی معتقد بودند که آن دو شاعر هم حرف تازهای دربارهی شاملو نداشتند و گروهی هم ایراد میگرفتند که آن دو شاعر ارجمند در«حدی» نبودند که دربارهی شاملو حرف بزنند. فکر میکردم لازم نبود توضیح دهم که کاری که در هیات خبرنگار انجام میدهم با کاری که به عنوان شاعر و منتقد میکنم کاملاً با هم فرق دارد. در مصاحبه، من سعی میکنم به طرف مقابل اجازه حرف زدن بدهم و نظرات خودم را بگذارم برای نقدهایی که با امضای خودم منتشر میشود و یا مصاحبههای مفصلی که به صورت جدلی و فارغ از دغدغههای حرفه ژورنالیستی انجام میدهم. و اما دروغها:
شرمنامه شامبیاتلو (۶)
شاملو از زبان خسرو شاهانی و احمد سروش
[برای آگاهی بیشتر بنگرید به: عطر گیسو / اثر: استاد امین الله رشیدی/ انتشارات عطایی]
میخواهم خواب اقاقیاها را بمیرم
خیالگونه در نسیمی کوتاه
که به تردید میگذرد [.......]
[احمد شاملو]
شادروان خسرو شاهانی طنزپرداز و نویسنده فرزانه، در مجله خواندنیها (امرداد ۱۳۵۱) پس از ذکر یاوه های یادشده از شامبیاتلو چنین نوشته است:
بنده، شعر این جاودانه مرد و ابرمرد !!! را بین خوانندگان عزیز از هر تیپ و طبقه ای به مسابقه میگذارم. اگر کسی توانست این هذیانهای بی سر وته را معنی کند، به موجب این نوشته، سند میدهم که از جیب خودم به مدت یک سال مجله خواندنیها را برایش بفرستم. میپرسم آدم به این بزرگی! با اینهمه هیاهو و فیس و افاده و گرفتن حداقل چهل و چهار پنج سال عمر از خدا، مینشیند زور میزند! و چنین ... سر هم میکند و اسمش را میگذارد شعر؟ شما را به خدا انصاف بدهید این هم شد شعر؟؟ : <میخواهم خواب اقاقیاها را بمیرم>!!
اگر بخواهم یک سطر آگهی تسلیت بدهم از من پنجاه تومان حق الدرج میگیرند اما یک ستون و گاه دو ستون از صفحات روزنامه را اختصاص به این خزعبلات و مزخرفات و هذیانهای بی سر وته میدهند و اسمش را میگذارند شعر امروز!!! آن وقت یکی از بستگان گرامیشان در یک مصاحبه رادیویی دو سال پیش میفرمایند:
ــ احمد [شام بیات لو] مدتی است سکوت کرده و اگر این سکوت ادامه پیدا کند چه خواهد شد؟
و بنده همان موقع نوشتم:
ــ ملت ایران از دم استرکنین میخورند و رو به قبله دراز میکشند!!!!
از میان کسانی که شیادیهای شاملو را فاش کرده بودند، میتوان به احمد سروش شاعر توانا و رنج آشنا اشاره کرد که در مجله «امید ایران» به انتقاد شدید از شامبیاتلو پرداخت و حتا رفتار و کردار او را در زندگی خصوصیش که به نظر سروش، اشرافی بود زیر ذره بین نقد و بررسی قرار داد و نتیجه گرفت که:
ــ غمها و دردهای او [شاملو] حقیقی نیست و برخلاف اشعاری که میسراید، آنچه برایش مطرح نیست، مردم و غمهای ایشان است.
نمونه ای از عقده فشانی های شاملو:
ــ به اعتقاد من تاریخ ادبیات و هنر زبان فارسی کشف شعر را مدیون این نسل [نسل خودش!!] خواهد بود زیرا تا به این روزگار آنچه به نام شعر عرضه شده ـ از چند شاعر که بگذریم ـ چیزی به جز نثر منظوم نبوده است. دیگر نمیتوان کسانی در شمار ایرج میرزا و بهار و شهریار و دیگران را تنها به دلیل آنکه سخنانی احتمالا شیرین و دلچسب را با وزن و قافیه که زمانی تنها وجه امتیاز شعر و نثر شناخته میشده به رشته نظم میکشند شاعر دانست همچنانکه دیگر نمیتوان در نقاشی اساتیدی از گونه کمال الملک را نقاش نام داد. [!!!!!!!!!!!!!!]
- ایرج میرزا خطاب به ملت: به ایران تا بود شاملو و مفتی/ به روز بدتر از این هم بیفتی!
ای کاش شامبیاتلوی نابغه و همه فن حریف ، مانند شعرهایش، نقاشیهایی نیز به جای نهاده بود!!
از ع.پاشایی و ضیا موحد و جلیل دوستخواه خواهانیم که نقاشیهای بچگیهای احمدجان را پیدا کنند و به عنوان «نقش نو» منتشر فرمایند!!.
شرمنامه شامبیاتلو (5)
کورش محسنی
شاملو و فردوسی!
بیگمان شما گرامیان از سخنرانی پُرآوازه ی ایشان در دانشگاه برکلی آگاه هستید. در آن سخنرانی یک چامه سرا در زمینه ی تاریخ و فرهنگ و استوره شناسی نظر میدهد آن هم با گویشی نه درخور یک چامه سرای بزرگ و یک شخص فرهنگی و فرهیخته! افزون بر زبان تند و پر کینه و چاله میدانی! ایشان بیکباره و از سر حسادت! به کل تاریخ و فرهنگ و بزرگان ایرانی میتازد! از کورش و کمبوجیه و داریوش و .... گرفته تا فردوسی و ابوریحان بیرونی و .... سهراب سپهری و اخوان ثالث و....در هر روی میکوشیم در این جستار از احساسات دوری بجوییم و تنها شماری از اشتباهات تاریخی ایشان را گوشزد کنیم.
ایشان در بخشی از سخنرانی خود به مهاجرت آریایی ها از جنوب سیبری به ایران اشاره میکند, با دل استواری تمام! میتوان گفت با توجه به نگره های تازه ای که استادانی همچون دکتر جنیدی و دکتر جهانشاه درخشانی(استاد دانشگاه در آلمان) ارائه داده اند و بر پایه ی پژوهش های زمین شناختی و زبان شناسی و استوره شناسی ... و بررسی ریزکاوانه ی منابع و متون کهن ایرانی و زرتشتی, میتوان آن نگره ی پیشین مهاجرت ایرانیان را رد کرد و به این دل استوار شد که ایرانیان و آریایی ها دست کم از 10500 سال پیش تا کنون باشنده ی سرزمین ایران بوده اند(پژوهش ژنتیک در این باره) و اگر مهاجرتی هم رخ داده است از درون ایران زمین به بیرون بوده است.
شاملو در بخش دیگری از سخنان خود اینگونه میگوید:
در تاریخ ایران باستان از مردى نام برده شده است به اسم گئومات و مشهور به غاصب. مىدانیم که پس از مرگ کوروش ، پسرش کمبوجیه با توافق سرداران و درباریان و روحانیان و اشراف به سلطنت رسید و براى چپاول مصریان به آنجا لشگر کشید، چون جنگ و جهانگشایى که نخست با غارت اموال ملل مغلوب و پس از آن، با دریافت سالانهى باج وخراج از ایشان ملازمه داشته، در آن روزگار براى سرداران سپاه که تنها از طبقهى اشراف انتخاب مىشدند، نوعى کار تولیدى بسیار ثمربخش بهحسابمىآمده.(البته اگر بتوان غارت و باجخورى را کار تولیدى گفت!)
میتوان گفت انگیزه ی گشایش مصر بدست کمبوجیه تصمیم او برای چپاول و ترکتازی در این کشور نبوده. این تصمیم در زمان کورش بزرگ گرفته شده و چرایی آن نیز به انگیزه ی پیمان مصر با کروزوس در زمان جنگ لیدی با ایران بود. گشایش مصر در پی پیمان مصر با کرزوس در زمان جنگ با لیدی نیز یکی از برنامه های کورش بزرگ بود. چرایی اینکه چرا کورش بزرگ نتوانست یا نخواست مصر را بگشاید بر ما مشخص نیست! اما میتوان دل استوار بود گشایش مصر از زمان کورش بزرگ در دستور کار بوده، که کمبوجیه پس از نشستن بر تخت پادشاهی بی درنگ در پی گشایش مصر برآمد.(پیرامون گشایش مصر به دست کمبوجیه)
در جایی احمد شاملو اشاره میکند که:
فقط میان مجانین تاریخى حساب کمبوجیهى بینوا از الباقى جداست. این آقا از آن نوع مَلَنگهایى بود که براى گرد و خاک کردن لزومى نداشت دور و برىها پارچهى سرخ جلو پوزهاش تکان بدهند یا خار زیر دمبش بگذارند. چون بهقول؛ معروف خودمان از همان اوان بلوغ مادهاش مستعد بود و بىدمبک مىرقصید. این مردک خلوضع (که اشراف هم تنها بههمین دلیل او را بهتخت نشانده بودند که افسارش تو چنگ خودشانباشد) پس از رسیدن به مصر و پیروزى بر آن و جنایات بىشمارى که در آن نواحى کرد، بهکلى زنجیرى شد. غش و ضعف و صرع و حالتى شبیه به هارى بهاش دست داد. به روزى افتاد که مصریان قلباً معتقد شدند که این بیمارى کیفرى است که خدایان مصر به مکافات اعمال جنایتکارانهاش بر او نازل کردهاند.
به بازگویی تاریخ نگاران بیشمار و برپایه الواح بدست امده بابلی و گاشمارها کورش بزرگ پیش از مرگش کمبوجیه را به عنوان پادشاه ایران برگزید و برای اینکه دل پسر دیگر خود را نیز بدست بیاورد و جدایی پیش نیاید بخش بزرگی از شرق و شمال شرقی ایران زمین را به دیگر پسر خود بردیا بخشید بدون اینکه این بخشها به پادشاه خراجی بپردازند. در هیچ جا اشاره ای به اینکه کمبوجیه پسر کورش بدست اشراف و روحانیون به پادشاهی برگزیده شده باشد!! نشده!!! این سخنان بیشتر به داستان میماند تا یک چیز با ارزش دانشی, به همراه مدرک و سند و دستک!
در بخش دیگری از سخنان, احمد شاملو میکوشد تاریخ را از دل استوره بیرون بکشد و به سخن دیگر رمز گشایی میکند! غافل از اینکه این کار به ریخت 100% شدنی نیست و تنها استوره شناسان بزرگ که عمری را بر سر پژوهش در این باره گذاشته اند تا اندازه ای توانایی این کار را خواهند داشت!!! پس رمز گشایی را آغاز کرده و به این هوده های عجیب میرسد!! شاهنامه ی فردوسی بیش از ده هزار سال تاریخ و فرهنگ و ... ایران زمین را در خود جای داده و تنها در بخشهایی میتوان تاریخ را از دل استوره که به ریخت چامه و سروده است بیرون بکشیم. احمد شاملو در یک رمزگشایی شگفت انگیز! ماجرای بردیا و گئومات مغ و کمبوجیه را با ضحاک و فریدون و جمشید پیشدادی پیوند میدهد و ضحاک را بردیا میخواند! با توجه به دانش استوره شناسی و با توجه به سخنان و پژوهش های شاهنامه شناسان دوره ی پیشدادی دست کم به 9000 سال پیش باز میگردد. اما احمد شاملو مشخص نیست چگونه 6500 سال را از تاریخ حذف میکند و ماجرای کمبوجیه ی 2500 ساله را با فریدون و کاوه و ضحاک 9000 ساله یکی میداند!!!
اگر بخواهیم پیرامون رمز گشایی و بیرون کشیدن تاریخ هخامنشیان از دل شاهنامه سخنی بگوییم, بد نیست یک بازگویی کوتاه از پژوهش دکتر جنیدی داشته باشیم:
بخشی از اسطورهء داراب و دارا در شاهنامه را برای دوستان میآورم. این گلوگاه یا بند شاهنامه است. زیرا که از این زمان به بعد است که اسطورهها کمرنگ شده و ساختار تاریخ بهتر خود را نمایان میسازند: بند ِ شاهنامه با آنچه که امروزیان با خواندن تاریخهای اروپایی «تاریخ»ش میخوانند، همانا هنگام پادشاهی داراب، و دارای دارایان است. پادشاهی هخامنشیان دو هنگام را در بر میگیرد: نخست هنگام کورش و کمبوجیه، دو دیگر هنگام داریوش و فرزندانش. و بدینسان میتوان آنرا با دو نام کورشیان و داریوشیان خواند. هنگام کورشیان در شاهنامه با نام «داراب» آمده است که کوچ آنان از آذربایجان و پایتخت مادیکان(=مادها) آغاز میشود و از کنارهء رود گاماسیاب به پارس میانجامد، و چنین است که شاهنامه داستان رفتن گاهوارهء داراب را بر روی آب باز میگوید! هنگام داریوشیان در شاهنامه به دارای دارایان (دارا پسر داراب) نامزد گردیده است و بسا از رویدادهای زمان داریوشیان در این هنگام بازگو شده است چونان ساختن دارابگرد(=تخت جمشید امروزین)، و کاخ شوش در خوزستان:
یکی شارسان کرد، زرنوش نام به اهواز گشتند ازاو شاد کـــــام
کندن کال از دریای سرخ به دریای ماد(مدیترانه) و دیگر کالها که در یونان کنده شد.
زپستی بر آمد به کوهی رسید یکی بیکران، ژرف دریا بـدید
بفرمود کز هند، وز رومیان بـــیارند کـــــارآزموده ردان
گــشایند ازایـــن آب ِ دریادری رسانند رودی به هر کشوری
چو بگشاد از آن آب، داننده بند یکی شهر فرمود، پس سودمند
چو دیوار شهر اندر آورد گرد ورا نـــــام کردند دارابــــــگرد
آتشی که در دو آتشدان سنگی کوه رحمت، کنار تخت جمشید(دارابگرد= کاخ نوروزی دارا) فروزان بوده است:
یکی آتش افروخت از تیغ کوه پرسـتیدن آذر آمــد گــروه
ز هر پیشهای کارگر خواستند همه شهر از ایشان بیـاراستند
و برای آگاه شدن از کار کارگران همه کشورهای زیر فرمان هخامنشیان نیک است که به سنگنوشتههای داریوش در تخت جمشید و شوش بنگریم، و نیز اکنون بجا است که نگارههای دیوارهای تخت جمشید را که داستان آوردن پیشکشیها از سر تا سر آن مرز بزرگ، باز میگوید در شاهنامه ببینیم:
فرسـتاده آمـد ز هر کشوری ز هر نامداری و هر مهتری
ز هند و ز فغفور و خــاقان چـین ز روم و ز هر کشوری همچنین
همه پاک با هدیـه و باژ و ســاو نه پی بود با او کسی را نه تاو!
این ها نمونه هایی از واژه های و رسته هایی هست که احمد شاملو در سخنرانی خود درباره ی بزرگان ایرانی بکار میبرد:
از دم یه چیزیشان میشده!
از دم مشنگ بوده اند!
مشنگی!
آنقدر موس موس کرده اند!
دمبشان!
بعضی جاهایشان را لیس کشیده اند!
رهبر خرمند چپانشان کرده اند!
یکهو یابو ورشان! داشته است!
بالاخانه را اجاره داده بوده!
از نوع ملنگ هایی بود که!
دور و بری ها پارچه ی سرخ جلو پوزش تکان بدهند!
این مردک خل وضع!
بلوغ ماده اش مستعد بود و بی دمبک میرقصید!
...
ایشان در این سخنرانی خود به بزرگان زیادی از ایرانزمین تاخته که پرداختن به آنها از حوصله ی این جستار بیرون است، اما بیگمان بزرگترین توهین را به فردوسی این بزرگمرد و ناجی کل فرهنگ و تاریخ و زبان ایران کرده، اینچنین:
اگر فردوسى اشتباه کرده یا ریگى بهکفش داشته و اسطورهى ضحاک را به آن صورت؛ جازده، حتا طبقهى تحصیل کرده و مشتاق حقیقت ما نیز حکم او را مثل وحى منزل پذیرفتهاند. من موضوع قضاوت نادرست دربارهى نهضت تصوف یا اسطورهى ضحاک را بهعنوان دو نمونهى تاریخى مطرح کردم تا به شما دوستان عزیز نشان بدهم که حقیقت چهقدر آسیبپذیر است. این نمونهها را آوردم تا آگاه باشید چه حرامزادگانى بر سر راه قضاوتها و برداشتهاى ما نشستهاند.
داوری با خوانندگان، فردوسی در پژوهشی دست کم سی ساله و با بهره گیری از خدای نامه هفت هزار ساله و همچنین متون و نبشته های پهلوی و کهن توانست تاریخ و فرهنگ و استوره ها و جشن ها و ... ایرانی را که با یورش تازیان و کتابسوزی آنها در حال فراموش شدن برای همیشه بود، در چهارچوب یک شاهکار ادبی بی نظر در سراسر جهان دوباره زنده کند تا ابد! آیا این حسادت کسی را میتواند برانگیزد!
بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم به این پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد وباران نیابد گزند
نمیرم از این پس که من زنده ام که تخم سخن را پراکنده ام
هر آن کس که دارد هش ورای ودین پس از مرگ خواند به من آفرین
